ک یکی معمولی ترازهمه...
سادگی بی معنی و وسوسه کننده آن کجا و پیچیدگی معادله وار لحظات و دقایق و حتی نگاه ها، کجا!
مجموع اینها به هم میریزدم.
خیلی ساده ست گاه نگاهی را ببینی، اما نگاه کردن به یک نگاه، شهامت رستم می خواهد!
روزی که نگاهش می کنم، به خود می پیچم و گم می شوم!
نمی دانم به کجا می روم، شاید به قول آن خدا بیامرز، میروم پشت هیچستان !
و آیا سوختن جز این است؟
تو هم باید خاطره شوی؟
حضورت را لمس کردم، همین چندی پیش ...
از کنارم گذشتی و من بیزار تر از همیشه نسبت به خودم،
گم و گیج باز از خدا همان سئوال مضحک را پرسیدم که: «چرا من؟» .
اما پاسخ؟ جز نگاههایی دزدکی، چیزی نبود !!!
شاید اگر من و تو، ابدی هم شویم، باز هم نگاهمان دزدکیست.
تا مبادا کسی از خودمان، ببیند؛ بداند؛ بفهمد!
ک یکی معمولی تر ازهمه...
«آهاي! به من نگاه كنيد! ديگر بالاتر از من چيزي مي بينيد؟
پرنده در حالي كه چوب كوچكي در منقار داشت با نگراني به پايين خيره شد.
نكند لحظه آخر به خود آييم
كه اي كاش غزل مي گفتيم ،
و به حسرت بنشينيم
كه اي كاش گل سرخ به هم می داديم؟ ..
مردم شهر سياه،
خنده هاشان همه از روي ريا ست.
و به غير از دو سه دوست
كه هر از گاهي چند
لب جويي بنشينيم و ز هم ياد كنيم،
دلشان سنگ سيا ست.
ما در اين شهر دويديم و دويديم؛ چه سود؟
هر كجا پرسه زديم ،
خبر از عشق نبود.
و تو اي مرغ مهاجر كه از اين شهر گذر خواهي كرد،
نكند از هوس دانه گندم به زمين بنشيني !
گندم شهر سياه،
نسلش از وسوسه شيطانهاست.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من، ليك، غمي غمناك است.
برفها کمکم سیاه شدهاند. مثل دل آدمبزرگها. روزهای اول سفیداند و بعد کمکم سیاه میشوند. دل آدمبزرگها هم اول مثل ما بچهها صاف و مهربان است. بعد کمکم یاد میگیرند که برای گرفتن حقشان باید حتمن کینه داشته باشند. باید دعوا کنند و سر دوستشان داد بزنند. فقط ما بچهها هستیم که برای اینکه با دوستمان بازی کنیم حاضریم اسباببازیهایمان را بهشان بدهیم. وقتهایی هم که دعوایمان میشود به خاطر این است که دلمان برای اسباببازیهای خودمان تنگ میشود.
اما دل آدمبزرگها برای دوستانشان هم تنگ نمیشود چه برسد به اسباببازیهایشان. آدمبزرگها سعی میکنند وقتی یک موضوع ناراحتشان میکند به آن فکر نکنند. وقتی دوستشان دلتنگشان میکند به دوستشان فکر نکنند. سعی میکنند از یاد ببرند چند روز است او را ندیدهاند یا چند ساعت و دقیقه. اما ما بچهها با اینکه شمردن بلد نیستیم و ساعت را نمیتوانیم بخوانیم دلمان که تنگ میشود یک گوشهی اتاق مینشینیم و میزنیم زیر گریه. مامان و باباها به این گریه میگویند بهانهگیری. یا میگویند که خوابات میآید، برو بخواب. کاش میدانستند که همهی این اشکها از سر دلتنگی است. مشکل ما بچهها اینست که آدم بزرگها گذشتهی خودشان را فراموش کردهاند. کاشکی آدمبزرگها وسیلهای اختراع کنند که وقتی دلت میگیرد آن را درست کند، مثل روز اول.
کاشکی!!
درنگاه کسی که پرواز را نمی فهمد
هرچه بیشتراوج بگیری کوچکتر می شوی...؟
دوستت داشتم ... یادت هست؟
گفتم دوستت دارم ...
و تو گفتی کوچکی برای دوست داشتن.
رفتم تا بزرگ شوم
اما آنقدر بزرگ شدم
که یادم رفت دوستت دارم.
تو هستی و هستيت،تمام نيست های مرا؛نيست می كند
كاش باشی...
كاش هميشه باشی!
كنارم می نشينی،اخم می كنم، می خندی!دستم را پس می كشم،مرا در آغوشت می فشاری! اشك می ريزم، اشكهايم را می بوسی و نا خود آگاه دستهايم دور بازوهايت حلقه می شود.سرم را به روی سينه ات می فشارم،نوازشم می كنی ،مو هايم را می بويی،ضربان قلبت تندتر از هميشه در گوشم می پيچد...
و من سرانجام آرام می گيرم، عطر آشنای هميشگی مشامم را می نوازد...
تقديم به تو،تويی كه آغاز تمام اولين هايم شدی
د یکی معمولی تر از همه
دوباره حس مرغی رو دارم که بال و پرش رو بستن و توی قفسی گیرش انداخته اند. کمکی از دست من بر نمی آید. نمیدانم چه میتوان کرد.
دوستی قصد رفتن دارد و هر روز برای رفتن ناامید تر میشود. با اینکه از رفتنش راضی نیستم ولی این ناراحتی ای که درونش میبینم بیشتر آزارم میدهد. ترجیح میدهم برود ولی خوشحال برود. حتی اگر این رفتن او را از من بگیرد.
دوست دیگری عمل سنگینی روی قلبش دارد. تنهاست. با تنهاییش ساخته. حتی با دردش هم ساخته. ولی جور نشدن هزینه عمل دردی عمیق بر جانش انداخته که درد قلب را فراموش میکند و تنهایی را ترجیح میدهد.
خودم را چه بگویم؟! همه را دوست دارم و از این رنج میبرم که اندازه دوست داشتنم را نمیتوانم به آنها نشان بدهم. حتی نمیتوانم برای دوستانم کاری انجام بدهم ---- راضیم. به هر پیشامدی راضیم. به شرط اینکه شادی دیگران را ببینم.
و کسی معمولی تر از همه....
اما دردم و نگفتم
تکيه کردم به غرورم
تا ديگه از پا نيافتم
چه ترانه بي اثر بود
مثه مشت زدن به ديوار
اولين فصل شکستن
آخرين خدا نگهدار
من به قله مي رسيدم
اگه هم ترانه بودي
صد تا سد رو مي شکستم
اگه تو بهانه بودي ...
کاشکی!!
چرا من این شکلی شدم؟! چی شد که علی مرد ؟! چرا احساساتمو مثل اغلب آدمای دور و برم کشتم؟! نمیخوام.
میخوام باشه. میخوام مثل همیشه از نبودن و سکوت خیلی ها گلایه کنم. دیگه دوست ندارم این بی تفاوتی رو!!
فکر کن! من همش یک هفته است که یعنی احساسات رو درونم کشتم. ولی ....
يه راهي روبه من وا کن تو اين بي راهه بنبست يه کاري کن براي ما اگه ما ي هنوزم هست
به من چيزي بگو از عشق از اين حالي که من دارم من از احساس شک کردن به احساس تو بي زارم
هرگز نخواستم كه تو را با كسي قسمت بكنم
يا از تو حتي با خودم يه لحظه صحبت بكنم
هرگز نخواستم كه به داشتن تو عادت بكنم
بگم فقط مال مني به تو جسارت بكنم

یا دیگران خیلی زود بزرگ شدن
نمیدونم....باورکن
تازه فهمیدم هرچی میکشم از همین خدایی هست که همه اسمش میارن
آره .....ما بهش میگیم خدا....شمارو نمیدونم
من حتی نمیدونم چرا داره این طوری میکنه
من نمیدونم چرا اینقدر ساکت نشسته اون بالا
نکنه جای خدا جدی جدی با همون ترکه تو جوکها عوض شده
آخه این که الان داره دنیارو میچرخونه خوشش میاد اذیت کنه
خوشش میاد آدمارو تنها کنه
شاید اینم یه عقده است ...من اینم نمیدونم
شاید خدا هم یه ضریه عشقی خورده که داره
با دوست داشتنی ترین آفریدش اینقدر بد تـــــا میکنه اینم نمیدونم
الان دقیقا بعد از قسم خوردن جون من واسه انجام همون کارات ............
اه
عصابمم خورد شد...من حتی اینم نمیدونم
یکی بود یکی نبود اون که بود تو بودی ...
اون که تو قلب تو نبود من بودم
یکی داشت یکی نداشت اون که داشت تو بودی ...
اون که جز تو کسی رو نداشت من بودم
یکی خواست یکی نخواست اون که خواست تو بودی ...
اون که نخواست از تو جدا بشه من بودم
یکی گفت یکی نگفت اون که گفت تو بودی ...
اون که دوستت دارم رو جز تو به هیچ کسی نگفت من بودم
یکی رفت یکی نرفت اون که رفت تو بودی ...
اون که بعد از تو دنبال هیچ کسی نرفت من بودم
و حالا... یکی میمونه ... یکی میمیره
اون که تو قلب من تا ابد میمونه تویی
اونی که تو قلب تو میمیره منم
" هو المحبوب "
سلام بر دوستان مهربان و همراهان صمیمی.
بابت تاخیرهای فراوان شرمنده و ممنون از لطف شما که تنهایم
نمی گذارید،حتی در تنهایی!
****
دلم عصیان می خواهد
غریب وار آواره ی زمین شدن!
اما...
من نمی توانم سیب بچینم
دستهایت را کم می آورم!
****
برگرد!
فرصتی نمانده
نهال سیب باغچه دارد
اندازه ی من
تو...
خدا می شود!
می رسد به بهشت!
آنوقت یا باید من را انتخاب کنی یا...
حوا هیچگاه اشتباه نکرد
اما نیوتن...
****
دارم می رسم به جهنم !
طعم غریب وسوسه ای تند...
بوی باروت...
عطر خاک...
زمین ، غریب وار آواره ی عصیان ما شده!
___xxxxxxxxxxxx___xxxxxxxxxxxxx
___xxxxxxxxxxxxxx_xxxxxxxxxxxxxx
___xxxxxxxxxxxxxxx_xxxxxxxxxxxxx
____xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx
_____xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx
______xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx
_________xxxxxxxxxxxxxxxxxx
___________xxxxxxxxxxxxx
_____________xxxxxxxxx
______________xxxxxx
_______________xxxx
_______________xxx
______________xx
_____________x
___________x
________xx
______xxx
_____xxxx
___xxxxxx
___xxxxxxx
____xxxxxxxx
______xxxxxxxx
________xxxxxxxx
_________xxxxxxx
_________xxxxxxx
________xxxxxx
_____xxxxxxx
____xxxxxx
___xxxxx
__xxxx
_xxx
_xx
(¸.•*¨(¸.•*¨(¸.•*¨(¸.•*¨منتظرتم ¸.•*´¨)¸.•*´¨)¸.•*´¨)¸.•*´¨)¸.•*´¨)¸.•*´¨)
*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•. .•*.*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•.شمنتظرم..
يكباره دلتنگيي آمد روي دلم آوار شد . مدت ها است روزنامه نمي خوانم ، بس است ديگر آنقدر خواندم كه بدبختي هاي دنيا چقدر است ، ميدانم ، تمام نمي شود ….. امروز در اين دنياي مجازي لعنتي خواندم كه دوباره آسمان مي رود كه از شدت سربي بودن سياه شود …… يكباره يك اضطراب آمد بيخ گلويم نشست …. اي خدا ……. مي ترسم . گاهي فكر مي كنم شدت خفقان راه نفس مرا مي بندد ، آن قدر احساس غريبي و بيچارگي كردم كه حد نداشت . يكباره خسته شدم ……. از خودم بدم آمد …… دلم براي خودم سوخت ….. براي ترسي كه دلم را لرزاند …….. چه مي خواهد بشود ؟ ……. راستي چرا عادت نمي كنم ……. چطور مي شود كه نشسته ام ……. يكي بگويد چه كار مي توانم بكنم ؟ ….. دوباره همان شدم كه بودم ……. دلم خواست كه كاش به دنيا نيامده بودم …… باز يك چيزي آمد بيخ گلوي من نشست …… لعنت بر خدا ……. لعنت بر خدا …………
يك ترس ، اضطراب ، يك وحشت آمد و قلب مرا چنگ زد و دارد آن را به زور با خودش مي برد …… دلم را پايين مي كشد ، مي مكد لامذهب ... يك چيزي مثل اضطراب سقوط مرا آزار مي دهد ..... يك دره سياه و عميق است كه من تنها ديواره هايش را مي بينم و نه انتهايش را و سقوط مي كنم ... سقوط مي كنم ........ بد است ……. دنيا بد است …… دلم ميخواهد فرار كنم به جغرافيايي بروم كه بي ترس در آن جا نفس بكشم ……. دلم ميخواهد يك بار در هواي آزاد نفس بكشم ……. خدايا يك دم هواي آزاد ……. يكي اين روسري را از سر من بردارد …… اين ردا را از تن من دربيارود در اين گرما خفه مي شوم به خدا ……… دريا ميخواهم …… آب مي خواهم …………
مي ميرم و آزاد نمي شوم ، مي ميرم و نمي فهمم آزادي يعني چه ؟ نمي فهمم براي چه به دنيا آمدم ، مي ميرم و آدم ها را نمي فهمم ، مي ميرم و زمين را تميز نمي بينم ، جغرافيايي كه در آن زاده شدم را آرام نمي بينم ……
تلخون خيلي كوچك است ..... خيلي خيلي نحيف
روزگارتان خوش
بيدارم کن و بگو که هنوز دنيا پر از قشنگيه .
بگو که همه اين سياهی ها دروغه و وقتی صبح بشه باز هم پرنده کوچولو با ترنم محبتش گلها رو از خواب بيدار می کنه .
بگو هنوز هم خورشيد می آد و با دستهای پر از نورش شب سياه رو می بره .
بگو که هنوز روی گلبرگهای ظريف شقايق ، يه جايی برای شبنم ها هست .
بگو که هنوز ميشه توی چشمهای يه غريبه خيره شد و از عشق گفت .
بگو که ميشه يه گوشه دنيا يه جايی برای اشکهای دلتنگی پيدا کرد .
بگو که اینهمه دروغ و کينه ، فقط مال قصه هاست و وقتی به آخرش برسی همه چيز دوباره عوض ميشه .
همه سياهی ها دوباره سفيد ميشه .
بگو که هنوز شاهزاده شهر قصه ها با اسب سفيدش می آد و عاشق دختر فقير ميشه و
اون رو با خودش به شهر رويا می بره .
بگو که آدمهای بد فقط مال تو قصه هان ، بگو که هنوز همه همديگه رو دوست دارن و هنوز دستی پيدا ميشه
که دستهای محتاج به نوازشت رو توی دستاش بگيره .
کاش زودتر يکی بياد و از اين کابوس بيدارم کنه .
بيدارم کنه و بگه تمام اين پليدی ها فقط يه خواب بوده . بگه که هنوز دنيا ، يعنی يه جای قشنگ و امن برای
دوست داشتن و دوست داشته شدن .
از خواب بيدارم کن و بگو ...
چرا کسی بيدارم نمی کنه ؟؟؟
کاغذ ها هنوز سپیدند ، مداد ها هنوز مهربانند ،حرفی بزن! چرا سکوت کرده ای ؟
من میان بیشه های سکوت گم شده ام...
باران بی قرار به با م ها و شیشه ها می کوبد ، گاهی می گویم شاید شیشه ها از
جنس بارانند که به اندک اخمی و بغضی می شکنند و فرو می ریزند.
باران نیمه شب چقدر دوست داشتنی است ! انگار هر که بیدار باشد ، صدای پای
قطره ها را روی قلب خود می شنود.
گاهی از خودم می پرسم تولد شب برای چیست ؟
می اندیشم اگر شب نبود،از روزهای خالی از شور زیستن به کجا باید پناه می بردیم... .
سقف اتاقم را کنار می زنم،شب به من خیره شده است،ابرهاروی اتاقم چتر گشوده اند
ماه ورم کرده است. کاش می شد رویا هایم را از اسمان بچینم!
اتاقم در شب غوطه ور است و من غرق ان ...
...tian
delam gerefte
!
asemoon az khodetam
khaste taram
too roozegare bikasi ye omre
ke dar be daram
خورجين را مي گشايم مژده امدنت را به يكايك
ستارگان كه بر نگاه خسته زمين چشمك مي زنند
خواهم داد.
كاش بر پلك صبح خانه اي مي ساختيم
يا فرشي از مهتا ب مي گسترديم
يا برفي به مهماني افتاب مي رفتيم
و ناگاه مي ديديم گام هاي ملتهب و نفس را
كه در پي اش اغاز مي شود سفر شاد لحظه ها
آواز عاشقانه ما در گلو شکست
حق با سکوت بود صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده ی دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد کس به داغ دل باغ، دل نداد
ای وای های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدم خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
<
بادا > مباد گشت و مبادا به باد رفت<
آیا > زیاد رفت و چرا در گلو شکستفرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم با تو خداحافظی کنم
بغض امان نداد و خدا... در گلو شکست
Abrha: naye baridan nadarand ta beshooyand in
hame tiregiha ra va yek rooz az dele an koohe
boland Ghasedi miayad ke sarapaye vojoodash az
noor va be abrha migooyad ke bebarid bar in
zolmate shab ke beshooeed va shad konid aalam ra
...…!

