X
تبلیغات
وبلاگ تنهایی من

وبلاگ تنهایی من

در تنهایی همه چیز را می توان از پشت تخیلی زلا ل به تماشا نشست ...

من وتو...

 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 2:19  توسط علی اسماعیلی  | 

یکی...؟

چقدر بزرگ شدن سخت است... و اینکه بزرگ باشی و اینکه عاقل باشی و عاقلانه فکر کنی... و محکم و درست تصمیم بگیری... اینکه همیشه لبخند بزنی...همیشه گوش بدهی...افق فکرت تا بی کرانه های آینده را ببیند...و گوشت صدای ثانیه های سالهای بعد را هم بشنود ...اینکه یاد بگیری که گل و قاصدک صدای تو را نمی شنود...و یا اینکه ستاره ها شبها تو را نمی بینند ... این که پرواز با پرنده به طور قطع یک خیال است و در منطق جایی ندارد... اینکه با جویبار مهربان بودن وبا درخت سبز شدن و زندگی کردن کودکانه است... قصه ها اینگونه به پایان می رسند: یکی خوب می شود و یکی بد یکی به آرزوهایش می رسد و یکی حسرت می خورد یکی پنهانی اشک می ریزد و یکی شادی اش را پنهان می کند یکی جادوگر می شود و یکی موهایش را در انتظار معجزه سفید می کند یکی قصه می گوید و یکی با قصه خوابش می برد یکی شیرینی اش را در آوارگی فرهاد می بیند یکی با نام لیلی ، مجنون می شود یکی سنگ می شود و یکی شیشه یکی غریبه می شود و یکی آشنا یکی شیطان می شود و یکی فرشته ... یکی من می شود و یکی تو! خورد بر بام خانه ... و اما امروز... باز باران بی ترانه... باز باران با تمام بی کسی های شبانه... می خورد بر مرد تنها...می چکد بر فرش خانه...باز می آید صدای چک چک غم...باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده... نمی دانم...نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست؟...نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند که آن کودک...که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد...کجای ذلتش زیباست؟!

                                                              ک  یکی معمولی ترازهمه...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 18:30  توسط علی اسماعیلی  | 

می ‌توان آيا به دل دستور داد؟

راست گفته اند که: زندگی سخت ساده است... و پیچیده نیز هم!

سادگی بی معنی و وسوسه کننده آن کجا و پیچیدگی معادله وار لحظات و دقایق و حتی نگاه ها، کجا!

مجموع اینها به هم میریزدم.

 

خیلی ساده ست گاه نگاهی را ببینی، اما نگاه کردن به یک نگاه، شهامت رستم می خواهد!

روزی که نگاهش می کنم، به خود می پیچم و گم می شوم!

نمی دانم به کجا می روم، شاید به قول آن خدا بیامرز، میروم پشت هیچستان !

 

و آیا سوختن جز این است؟

تو هم باید خاطره شوی؟

 

حضورت را لمس کردم، همین چندی پیش ...

از کنارم گذشتی و من بیزار تر از همیشه نسبت به خودم،

گم و گیج باز از خدا همان سئوال مضحک را پرسیدم که: «چرا من؟» .

اما پاسخ؟ جز نگاههایی دزدکی، چیزی نبود !!!

 

شاید اگر من و تو، ابدی هم شویم، باز هم نگاهمان دزدکیست.

تا مبادا کسی از خودمان، ببیند؛ بداند؛ بفهمد!

                                          ک    یکی معمولی تر ازهمه...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 18:21  توسط علی اسماعیلی  | 

تنهای تنها

تمام توانش را جمع كرد تا از سنگ بالا برود. فقط چند قدم ديگر مانده بود...
 بالاخره رسيد...حالا در بالاترين نقطه ي دنيا ايستاده بود...
با غرور پشتش را راست كرد و به دور و بر نگاهي انداخت...
بله! اينجا بلندترين جاي جهان بود... بادي در غبغب انداخت و
رو به جهان زير پايش فرياد كشيد:
«آهاي! به من نگاه كنيد! ديگر بالاتر از من چيزي مي بينيد؟
چه كسي را جز من ياراي اين كار بود؟ اين من هستم... تنهاي تنها ...در اوج!»
پرنده در حالي كه چوب كوچكي در منقار داشت با نگراني به پايين خيره شد.
 باز يك مزاحم ديگر روي لانه ي نيمه سازش ايستاده بود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 11:30  توسط علی اسماعیلی  | 

شهرسیاه

نكند لحظه آخر به خود آييم

    

      كه اي كاش غزل مي گفتيم ،

            

            و به حسرت بنشينيم

 

       كه اي كاش گل سرخ به هم می داديم؟ ..

مردم شهر سياه،

خنده هاشان همه از روي ريا ست.

و به غير از دو سه دوست

كه هر از گاهي چند

لب جويي بنشينيم و ز هم ياد كنيم،

دلشان سنگ سيا ست.

ما در اين شهر دويديم و دويديم؛ چه سود؟

هر كجا پرسه زديم ،

خبر از عشق نبود.

و تو اي مرغ مهاجر كه از اين شهر گذر خواهي كرد،

نكند از هوس دانه گندم به زمين بنشيني !

گندم شهر سياه،

نسلش از وسوسه شيطانهاست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 11:24  توسط علی اسماعیلی  | 

                         مثل اين است كه شب نمناك است
             

              ديگران را هم غم هست به دل،

 

غم من، ليك، غمي غمناك است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 11:11  توسط علی اسماعیلی  | 

دلتنگی..

برف‌ها کم‌کم سیاه شده‌اند. مثل دل آدم‌بزرگ‌ها. روزهای اول سفید‌اند و بعد کم‌کم سیاه می‌شوند. دل آدم‌بزرگ‌ها هم اول مثل ما بچه‌ها صاف و مهربان است. بعد کم‌کم یاد می‌گیرند که برای گرفتن حق‌شان باید حتمن کینه داشته باشند. باید دعوا کنند و سر دوستشان داد بزنند. فقط ما بچه‌ها هستیم که برای اینکه با دوستمان بازی کنیم حاضریم اسباب‌بازی‌هایمان را بهشان بدهیم. وقت‌هایی هم که دعوایمان می‌شود به خاطر این است که دلمان برای اسباب‌بازی‌های خودمان تنگ می‌شود.

اما دل آدم‌بزرگ‌ها برای دوستانشان هم تنگ نمی‌شود چه برسد به اسباب‌بازی‌هایشان. آدم‌بزرگ‌ها سعی می‌کنند وقتی یک موضوع ناراحتشان می‌کند به آن فکر نکنند. وقتی دوستشان دل‌تنگشان می‌کند به دوستشان فکر نکنند. سعی می‌کنند از یاد ببرند چند روز است او را ندیده‌اند یا چند ساعت و دقیقه. اما ما بچه‌ها با اینکه شمردن بلد نیستیم و ساعت را نمی‌توانیم بخوانیم دلمان که تنگ می‌شود یک گوشه‌ی اتاق می‌نشینیم و می‌زنیم زیر گریه. مامان و بابا‌ها به این گریه می‌گویند بهانه‌گیری. یا می‌گویند که خواب‌ات می‌آید، برو بخواب. کاش می‌دانستند که همه‌ی این اشک‌ها از سر دلتنگی است. مشکل ما بچه‌ها اینست که آدم بزرگ‌ها گذشته‌ی خودشان را فراموش کرده‌اند. کاشکی آدم‌بزرگ‌ها وسیله‌ای اختراع کنند که وقتی دلت می‌گیرد آن را درست کند، مثل روز اول.

کاشکی!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 22:6  توسط علی اسماعیلی  | 

درنگاه کسی که پرواز را نمی فهمد

هرچه بیشتراوج بگیری کوچکتر می شوی...؟ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 0:12  توسط علی اسماعیلی  | 

 

دوستت داشتم ... یادت هست؟
گفتم دوستت دارم
...
و تو گفتی کوچکی برای دوست داشتن
.
رفتم تا بزرگ شوم
اما آنقدر بزرگ شدم
که یادم رفت دوستت دارم
.

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 17:55  توسط علی اسماعیلی  | 

 

تو هستی و هستيت،تمام نيست های مرا؛نيست می كند

                                كاش باشی...

                                                                كاش هميشه باشی!

كنارم می نشينی،اخم می كنم، می خندی!دستم را پس می كشم،مرا در آغوشت می فشاری! اشك می ريزم، اشكهايم را می بوسی و نا خود آگاه دستهايم دور بازوهايت حلقه می شود.سرم را به روی سينه ات می فشارم،نوازشم می كنی ،مو هايم را می بويی،ضربان قلبت تندتر از هميشه در گوشم می پيچد...

و من سرانجام آرام می گيرم، عطر آشنای هميشگی مشامم را می نوازد...

 

تقديم به تو،تويی كه آغاز تمام اولين هايم شدی 

د یکی معمولی تر از همه          

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 17:52  توسط علی اسماعیلی  | 

       

دوباره حس مرغی رو دارم که بال و پرش رو بستن و توی قفسی گیرش انداخته اند. کمکی از دست من بر نمی آید. نمیدانم چه میتوان کرد.

دوستی قصد رفتن دارد و هر روز برای رفتن ناامید تر میشود. با اینکه از رفتنش راضی نیستم ولی این ناراحتی ای که درونش میبینم بیشتر آزارم میدهد. ترجیح میدهم برود ولی خوشحال برود. حتی اگر این رفتن او را از من بگیرد.

دوست دیگری عمل سنگینی روی قلبش دارد. تنهاست. با تنهاییش ساخته. حتی با دردش هم ساخته. ولی جور نشدن هزینه عمل دردی عمیق بر جانش انداخته که درد قلب را فراموش میکند و تنهایی را ترجیح میدهد.

خودم را چه بگویم؟! همه را دوست دارم و از این رنج میبرم که اندازه دوست داشتنم را نمیتوانم به آنها نشان بدهم. حتی نمیتوانم برای دوستانم کاری انجام بدهم ---- راضیم. به هر پیشامدی راضیم. به شرط اینکه شادی دیگران را ببینم.

                                    و      کسی معمولی تر از همه....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 13:52  توسط علی اسماعیلی  | 

گريه کردم ، گريه کردم
اما دردم و نگفتم
تکيه کردم به غرورم
تا ديگه از پا نيافتم

چه ترانه بي اثر بود
مثه مشت زدن به ديوار
اولين فصل شکستن
آخرين خدا نگهدار

من به قله مي رسيدم
اگه هم ترانه بودي
صد تا سد رو مي شکستم
اگه تو بهانه بودي ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 13:47  توسط علی اسماعیلی  | 

 

کاشکی!!

چرا من این شکلی شدم؟! چی شد که علی مرد  ؟! چرا احساساتمو مثل اغلب آدمای دور و برم کشتم؟! نمیخوام.

میخوام باشه. میخوام مثل همیشه از نبودن و سکوت خیلی ها گلایه کنم. دیگه دوست ندارم این بی تفاوتی رو!!

فکر کن! من همش یک هفته است که یعنی احساسات رو درونم کشتم. ولی ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 13:44  توسط علی اسماعیلی  | 

به من چيزي بگو شايد هنوزم فرصتي باشه            هنوزم بين ما شايد يه حس تازه پيداشه

 

يه راهي روبه من وا کن تو اين بي راهه بنبست    يه کاري کن براي ما اگه ما ي هنوزم هست

 

به من چيزي بگو از عشق از اين حالي که من دارم     من از احساس شک کردن به احساس تو بي زارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 13:40  توسط علی اسماعیلی  | 

 

                  هرگز نخواستم كه تو را با كسي قسمت بكنم

 يا از تو حتي با خودم يه لحظه صحبت بكنم

 

 هرگز نخواستم كه به داشتن تو عادت بكنم

 

بگم فقط مال مني به تو جسارت بكنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 13:36  توسط علی اسماعیلی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 14:19  توسط علی اسماعیلی  | 

دل نوشته ها...

کاش فهمیده باشی
که چرا گفتم « برو»
و چرا خواستنم را مجبور به نخواستن کردم.
کاش بدانی که تنهایی سخت است
و گناه سخت تر!
و بدانی که تو را بخشیده ام
و به خیال خود فراموش کرده ام!!
اما چه سود گفتن اینها
وقتی نقطه ی پایان
خیلی پیش تر از اینها
خیلی پاراگراف بالاتر,
گذاشته شده بود.
و این ادامه, اتلاف وقتی بود
که بعدها سانسور شد!
                       
                                         * * * *
 
گفتم تکلیف مرا روشن کن. همین امروز و فردا.
خواهش کردم... التماس کردم.
گفتم ازین بلاتکلیفی نحس مرا خلاص کن.
که خیالم آسوده شود از آبرویم.
که هر شب با اندیشه ای نگران و
 
پر تشویش از شنیدن آن صدا به خواب نروم.
گفتم توبه می کنم.
نذر هم کردم... که نشانه ای نشانم دهی.
تا نفسم راحت شود...
تو اما به حرمت همان نذر بی بی
خواهشم را اجابت نکردی.
تا یادم نرود چگونه پا به گنداب زندگی ام نهادم.
یادم بماند که بیهوده خود را اسیر فلاکتی زشت کردم...!
تا هر لحظه از وحشت آبرو... توبه کنم.
                                              
                                                * * * *                                            
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 10:46  توسط علی اسماعیلی  | 

نمی دونم...

یــا ما زیادی تو بچگیامون گیر کردیم

یا دیگران خیلی زود بزرگ شدن

نمیدونم....باورکن

تازه فهمیدم هرچی میکشم از همین خدایی هست که همه اسمش میارن

آره .....ما بهش میگیم خدا....شمارو نمیدونم

من حتی نمیدونم چرا داره این طوری میکنه

من نمیدونم چرا اینقدر ساکت نشسته اون بالا

نکنه جای خدا جدی جدی با همون ترکه تو جوکها عوض شده

آخه این که الان داره دنیارو میچرخونه خوشش میاد اذیت کنه

خوشش میاد آدمارو تنها کنه

شاید اینم یه عقده است ...من اینم نمیدونم

شاید خدا هم یه ضریه عشقی خورده که داره

با دوست داشتنی ترین آفریدش اینقدر بد تـــــا میکنه اینم نمیدونم

الان دقیقا بعد از قسم خوردن جون من واسه انجام همون کارات ............

اه

عصابمم خورد شد...من حتی اینم نمیدونم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 9:56  توسط علی اسماعیلی  | 

داستان عشق من...

یکی بود یکی نبود اون که بود تو بودی ...

                            اون که تو قلب تو نبود من بودم

یکی داشت یکی نداشت اون که داشت تو بودی ... 

                            اون که جز تو کسی رو نداشت من بودم 

 یکی خواست یکی نخواست اون که خواست تو بودی ...

                              اون که نخواست از تو جدا بشه من بودم 

 یکی گفت یکی نگفت اون که گفت تو بودی ... 

      اون که دوستت دارم رو جز تو به هیچ کسی نگفت من بودم

یکی رفت یکی نرفت اون که رفت تو بودی ...

      اون که بعد از تو دنبال هیچ کسی نرفت من بودم

               و حالا... یکی میمونه ... یکی میمیره

اون که تو قلب من تا ابد میمونه تویی

                                       اونی که تو قلب تو میمیره منم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 10:41  توسط علی اسماعیلی  | 

" هو المحبوب "

 

سلام بر دوستان مهربان و همراهان صمیمی.

بابت تاخیرهای فراوان شرمنده و ممنون از لطف شما که تنهایم

نمی گذارید،حتی در تنهایی!

                                          ****

 

دلم عصیان می خواهد

غریب وار آواره ی زمین شدن!

اما...

من نمی توانم سیب بچینم

دستهایت را کم می آورم!

                                          ****

برگرد!

فرصتی نمانده

نهال سیب باغچه دارد

اندازه ی من

             تو...

                خدا می شود!

می رسد به بهشت!

آنوقت یا باید من را انتخاب کنی یا...

حوا هیچگاه اشتباه نکرد

اما نیوتن...

                                          ****

دارم می رسم به جهنم !

طعم غریب وسوسه ای تند...

بوی باروت...

عطر خاک...

زمین ، غریب وار آواره ی عصیان ما شده!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 0:16  توسط علی اسماعیلی  | 

عاشقانه...

در اين دنيا هر کسي يه نيمه گمشده داره

 که فقط لايق همونه پس سعي نکن در

 ساختن پازل زندگيت تقلب کني

                                              
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 13:56  توسط علی اسماعیلی  | 

 
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 0:26  توسط علی اسماعیلی  | 

____xxxxxxxx______xxxxxxxxxxx
___xxxxxxxxxxxx___xxxxxxxxxxxxx
___xxxxxxxxxxxxxx_xxxxxxxxxxxxxx
___xxxxxxxxxxxxxxx_xxxxxxxxxxxxx
____xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx
_____xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx
______xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx
_________xxxxxxxxxxxxxxxxxx
___________xxxxxxxxxxxxx
_____________xxxxxxxxx
______________xxxxxx
_______________xxxx
_______________xxx
______________xx
_____________x
___________x
________xx
______xxx
_____xxxx
___xxxxxx
___xxxxxxx
____xxxxxxxx
______xxxxxxxx
________xxxxxxxx
_________xxxxxxx
_________xxxxxxx
________xxxxxx
_____xxxxxxx
____xxxxxx
___xxxxx
__xxxx
_xxx
_xx


(¸.•*¨(¸.•*¨(¸.•*¨(¸.•*¨منتظرتم ¸.•*´¨)¸.•*´¨)¸.•*´¨)¸.•*´¨)¸.•*´¨)¸.•*´¨)

*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•. .•*.*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•.شمنتظرم..
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 14:13  توسط علی اسماعیلی  | 

 

يكباره دلتنگيي آمد روي دلم آوار شد . مدت ها است روزنامه نمي خوانم ، بس است ديگر آنقدر خواندم كه بدبختي هاي دنيا چقدر است ، ميدانم ، تمام نمي شود ….. امروز در اين دنياي مجازي لعنتي خواندم كه دوباره آسمان مي رود كه از شدت سربي بودن سياه شود …… يكباره يك اضطراب آمد بيخ گلويم نشست …. اي خدا ……. مي ترسم . گاهي فكر مي كنم شدت خفقان راه نفس مرا مي بندد ، آن قدر احساس غريبي و بيچارگي كردم كه حد نداشت . يكباره خسته شدم ……. از خودم بدم آمد …… دلم براي خودم سوخت ….. براي ترسي كه دلم را لرزاند …….. چه مي خواهد بشود ؟ ……. راستي چرا عادت نمي كنم ……. چطور مي شود كه نشسته ام ……. يكي بگويد چه كار مي توانم بكنم ؟ ….. دوباره همان شدم كه بودم ……. دلم خواست كه كاش به دنيا نيامده بودم …… باز يك چيزي آمد بيخ گلوي من نشست …… لعنت بر خدا ……. لعنت بر خدا …………
يك ترس ، اضطراب ، يك وحشت آمد و قلب مرا چنگ زد و دارد آن را به زور با خودش مي برد …… دلم را پايين مي كشد ، مي مكد لامذهب ... يك چيزي مثل اضطراب سقوط مرا آزار مي دهد ..... يك دره سياه و عميق است كه من تنها ديواره هايش را مي بينم و نه انتهايش را و سقوط مي كنم ... سقوط مي كنم ........ بد است ……. دنيا بد است …… دلم ميخواهد فرار كنم به جغرافيايي بروم كه بي ترس در آن جا نفس بكشم ……. دلم ميخواهد يك بار در هواي آزاد نفس بكشم ……. خدايا يك دم هواي آزاد ……. يكي اين روسري را از سر من بردارد …… اين ردا را از تن من دربيارود در اين گرما خفه مي شوم به خدا ……… دريا ميخواهم …… آب مي خواهم …………
مي ميرم و آزاد نمي شوم ، مي ميرم و نمي فهمم آزادي يعني چه ؟ نمي فهمم براي چه به دنيا آمدم ، مي ميرم و آدم ها را نمي فهمم ، مي ميرم و زمين را تميز نمي بينم ، جغرافيايي كه در آن زاده شدم را آرام نمي بينم ……
تلخون خيلي كوچك است ..... خيلي خيلي نحيف

روزگارتان خوش

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 0:48  توسط علی اسماعیلی  | 

شهرسیاه..

 

بيدارم کن و بگو که هنوز دنيا پر از قشنگيه .
بگو که همه اين سياهی ها دروغه و وقتی صبح بشه باز هم پرنده کوچولو با ترنم محبتش گلها رو از خواب بيدار می کنه .
بگو هنوز هم خورشيد می آد و با دستهای پر از نورش شب سياه رو می بره .
بگو که هنوز روی گلبرگهای ظريف شقايق ، يه جايی برای شبنم ها هست .
بگو که هنوز ميشه توی چشمهای يه غريبه خيره شد و از عشق گفت .
بگو که ميشه يه گوشه دنيا يه جايی برای اشکهای دلتنگی پيدا کرد .
بگو که اینهمه دروغ و کينه ، فقط مال قصه هاست و وقتی به آخرش برسی همه چيز دوباره عوض ميشه .

 همه سياهی ها دوباره سفيد ميشه .
بگو که هنوز شاهزاده شهر قصه ها با اسب سفيدش می آد و عاشق دختر فقير ميشه و

اون رو با خودش به شهر رويا می بره .
بگو که آدمهای بد فقط مال تو قصه هان ، بگو که هنوز همه همديگه رو دوست دارن و هنوز دستی پيدا ميشه

 که دستهای محتاج به نوازشت رو توی دستاش بگيره .
کاش زودتر يکی بياد و از اين کابوس بيدارم کنه .
بيدارم کنه و بگه تمام اين پليدی ها فقط يه خواب بوده . بگه که هنوز دنيا ، يعنی يه جای قشنگ و امن برای

دوست داشتن و دوست داشته شدن .


از خواب بيدارم کن و بگو ...
چرا کسی بيدارم نمی کنه ؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 23:57  توسط علی اسماعیلی  | 

سکوت...

چیزی بگو !چیزی بنویس ! کلمات را این قدر منتظر نگذار !کاغذ ها را به تلاطم در اور!

کاغذ ها هنوز سپیدند ، مداد ها هنوز مهربانند ،حرفی بزن! چرا سکوت کرده ای ؟

من میان بیشه های سکوت گم شده ام...

باران بی قرار به با م ها و شیشه ها می کوبد ، گاهی می گویم شاید شیشه ها از

جنس بارانند که به اندک اخمی و بغضی می شکنند و فرو می ریزند.

باران نیمه شب چقدر دوست داشتنی است ! انگار هر که بیدار باشد ، صدای پای

قطره ها را روی قلب خود می شنود.

گاهی از خودم می پرسم تولد شب برای چیست ؟

می اندیشم اگر شب نبود،از روزهای خالی از شور زیستن به کجا باید پناه می بردیم... .

سقف اتاقم را کنار می زنم،شب به من خیره شده است،ابرهاروی اتاقم چتر گشوده اند

ماه ورم کرده است. کاش می شد رویا هایم را از اسمان بچینم!

اتاقم در شب غوطه ور است و من غرق ان ...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 23:51  توسط علی اسماعیلی  | 

...tian

delam gerefte

 ! 

asemoon az khodetam

khaste taram

too roozegare bikasi ye omre

 ke dar be daram

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 12:49  توسط علی اسماعیلی  | 

: tian  :                                                                     tian

خورجين را مي گشايم مژده امدنت را به يكايك

ستارگان كه بر نگاه خسته زمين چشمك مي زنند

خواهم داد.

 كاش بر پلك صبح خانه اي مي ساختيم

 يا فرشي از مهتا ب مي گسترديم

 يا برفي به مهماني افتاب مي رفتيم

 و ناگاه مي ديديم گام هاي ملتهب و نفس را

 كه در پي اش اغاز مي شود سفر شاد لحظه ها

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 18:41  توسط علی اسماعیلی  | 

                                      

                                            

آواز عاشقانه ما در گلو شکست

حق با سکوت بود صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده ی دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد کس به داغ دل باغ، دل نداد

ای وای های های عزا در گلو شکست

آن روزهای خوب که دیدم خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

< بادا > مباد گشت و مبادا به باد رفت

< آیا > زیاد رفت و چرا در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم با تو خداحافظی کنم

بغض امان نداد و خدا... در گلو شکست

                                                                      

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:7  توسط علی اسماعیلی  | 

Abrha: naye baridan nadarand ta beshooyand in

hame tiregiha ra va yek rooz az dele an koohe

 boland Ghasedi miayad ke sarapaye vojoodash az

noor va be abrha migooyad ke bebarid bar in

 zolmate shab ke beshooeed va shad konid aalam ra

...…!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:46  توسط علی اسماعیلی  |